یه وقتی که دفعه اولم بود شروع کردم به نوشتن وبلاگ (پنج و اندی سال پیش) توی پرشین بلاگ واسه معرفی خودم یه همچین چیزایی نوشته بودم؛
“تعریف خودم از خودم رو اول براتون می گم !
توی یکی از روستاهای دامنه کبیر کوه , سحر سه شنبه ۶ مهر سال ۱۳۶۱ با سرو صدای فراوان و جیغ وداد با ولوم بالا! ( به قول مادرم ) به دنیا اومدم
تا پنج سالگی چیز خاصی یادم نمیاد ولی خوب از اون به بعدش رو خوب یادم میاد!
دوران راهنمایی رو با برچسب شیطون و بازیگوش , خرابکار و باهوش ! پشت سر گذاشتم.
از اون موقع که مدرسه نمونه قبول شدم دیگه تو کوهدشت زندگی می کنیم [ الان دیگه اینجور نیست! الان دیگه خودم هم نمی دونم کجا زندگی می کنم . هر دفعه یه جا] ( زیاد هم پرت نیست! کافیه یه بار دیگه کتاب جغرافی راهنمایی تون رو بیارید و قسمت غرب استان لرستان رو یه بار دیگه نگاه کنید…)
استقلالی هستم ! از آبی خوشم مياد !
عاشق هر گونه تنوع هستم !
درد دل هامو معمولا پيش کسی نمی گم ! ولی خوب همدم تنهايي ام ابی بوده و هنوز هم احساسی که از گوش دادن آهنگ هاش بهم دست می ده برام خيلی مقدسه! [الان دیگه تقریبا همه جور موزیکی گوش می دم. محسن نامجو رو الان خیلی دوست دارم]
قدم ۱.۷۸ سانتی متر ! ۷۸ کیلو وزن دارم ( با کمی اغماض ) [ الان یه 10-15 تا رفته روش], تو لباس پوشیدن عاشق رنگ های روشن ام , موسیقی رو با صدای بلند گوش می دم
هر چند تو خونه به پرخور معروفم ولی تو خوابگاه اصلا این جوری نیست. [الان دیگه همه معتقدند پرخور هستم!]”
نگاه که کردم دیدم خیلی تغییر کردم تو این چند سال. البته یه وقت فکر نکنید تغییر مثبت، همش تغییر منفی و همش کاهش…

